وقتی دست تو شکست، قلب ما شکست



همیشه قهرمان قصه ها باید تنها قصه را به سر کند انگار می داند تنها خودش است که پایان قصه را زیبا می کند ولی قهرمان قصه ما کمتر رنگ زیبایی را دید.

به گزارش روابط عمومی فدراسیون بسکتبال، فقط چشم امید یک تیم به او بود کل شهر برای او دعا می کردند، هر کس از هر جا که می توانست او را ناجی خطاب می کرد تا حداقل در این شلوغی او نجات دهنده و سنگ صبور باشد انگار یاد گرفته بود چگونه تنهایی را دوست داشته باشد همان زمان که فهمید پدری ندارد و باید کنار مادر برای پیدا کردن سرپناهی از این گوشه شهر به آن گوشه شهر سر بزند.

هر وقت هوای شهر آکرون سرد می شد قهرمان قصه ما مجبور بود با گرمای وجودش خود را گرم کند اما هیچ وقت نا امید نبود هیچ وقت از تحقیر اطرافیان سخته نشد هیچ وقت از زخم زبان ها پیر نشد هیچ وقت از تنهایی نترسید انگار می دانست باید بهترین امید بخش و الهام دهنده باشد؛ بله قهرمان قصه ما لبران جیمز است کسی که حالا اسطوره خطاب صدایش می زنند کسی که برای اهدافش جنگید و حالا با زخم های بی شمار بر قلب و تنش ایستاده و سربلند می گوید من لبران جیمز معروف به پادشاه هستم.

وقتی بعد از فینال لیگ در کنفرانس خبری حضور پیدا کرد و از ماجرای دست شکسته خود از بازی اول گفت همه فهمیدن چقدر به ا‌و امید داشتند تا کاری برای تیم انجام دهد، با خود گفته بود مبادا خبر آسیب دیدگی من دل یک شهر را بلرزاند.

قصه لبران جیمز و کلیولند مانند چند سال قبل تکرار شد باز هم خبری از قهرمانی نشد و حالا موقع تصمیم گیری قهرمان قصه ما فرارسیده است که می خواهد بماند یا وقت رفتن از این تیم است.